« هنر زندگی‌نگاری | صفحه‌ی اصلی | شمسی عصّار، شوشا گاپی »

سخنرانی دریافت جایزۀ سونینگ

هانا آرِنت


هانا آرِنت (1906-1975) از نظریه‌پردازانِ سیاسی برجستۀ قرن بیستم، در خانواده‌ای یهودی در آلمان زاده شد. با اینکه بسیاری وی را فیلسوف بر می‌شمارند، خود معتقد بود «نظریه‌پرداز سیاسی» است زیرا فلسفه به «فرد» می‌پردازد، حال آنکه سیاست، امری است که همۀ کسانی را در کانون توجه قرار می‌دهد که «بر این کرۀ خاکی زندگی می‌کنند». آرنت که در دانشگاه ماربورگ، شاگرد مارتین هایدگر بود و در رشتۀ فلسفه تحصیل می‌کرد، در 1929 پایان‌نامۀ دانشگاهش را زیر نظر کارل یاسپرس به پایان رساند و به چاپ سپرد. اما با روی کار آمدن نازی‌ها، آرنت به خاطر یهودی بودنش، نتوانست به تدریس در دانشگاه بپردازد، پس به پاریس نقل مکان کرد، با والتر بنجامین، منتقد ادبی مارکسیست، که از خویشاوندان شوهر اولش بود، آشنا شد، و مدتی در پاریس به یاری یهودیان فراری و پناهنده از آلمان نازی پرداخت. با اشغال فرانسه، آرنت که حالا با هاینریخ بلوخر، فیلسوف مارکسیست، ازدواج کرده بود، به اتفاق شوهر و مادرش، ناگزیر در 1941 به آمریکا مهاجرت کرد. پس از جنگ دوم جهانی، آرنت به آلمان بازگشت، در دادگاهی که مارتین هایدگر را به جرم جانبداری از نازیسم محاکمه می‌کرد، به نفع او شهادت داد، و به روابط دوستانه‌اش با یاسپرس و همسر یهودی او ادامه داد. سال 1950 تابعیت ایالات متحده را پذیرفت و در دانشگاه‌های مختلف، از جمله یو سی برکلی، پرینستون، و نورت وسترن به عنوان استاد مهمان به تدریس پرداخت و در 1959 نخستین زنی بود که در دانشگاه پرینستون به مقام استادی رسید.  
جایزۀ سونینگ (Sonning) دو سال یک بار به کسانی داده می‌شود که در بسط و تحول فرهنگ اروپایی مشارکت کرده باشند. برندگان این جایزه را هیئتی از استادان دانشگاه کوپنهاگ تعیین می‌کند. این جایزه بنا به وصیت کارل یوهان سونینگ، نویسندۀ دانمارکی (1879-1937) از سال 1950 به راه افتاده است. وینستون چرچیل(1950)، آلبرت شوایتزر(1959)، برتراند راسل (1960)، لارنس الیویه (1966)، آرتور کوستلر (1968)، کارل پوپر (1973)، داریو فو (1981)، سیمون دو بووار (1983)، اینگمار برگمان (1989)، کریستوف کیشلوفسکی (1994)، گونتر گراس (1996)و رِنزو پیانو (2008) از جملۀ کسانی هستند که در سال‌های گذشته این جایزه را برده‌اند.
آرنت، هشت ماهی پس از این سخنرانی، در چهارم دسامبر 1975 درگذشت.
آنچه در پی می‌آید، متن سخنرانی هانا آرنت است به هنگام پذیرش این جایزه در دانشگاه کوپنهاگ در سال 1975 که به پیشنهاد سردبیر فصلنامۀ بخارا و برای چاپ در آن مجله به فارسی ترجمه شد و به گمانم در ویژه‌نامۀ هانا آرنت به چاپ رسید.

***

از وقتی این خبر شگفتی‌آور را دریافت کردم که شما تصمیم گرفته‌اید امسال جایزۀ سونینگ را به خاطر مشارکت من در پیشبرد تمدن اروپا به من اهدا کنید، حیران بوده‌ام که در پاسخ چه می‌توانم بگویم.  اگر، از سویی، از چشم‌انداز زندگی خود من بنگریم، و از سوی دیگر، از دید نگرش کلیِ من به اینگونه رویدادهای عمومی، همین که می‌دیدم با واقعه‌ای [چنین شگفت‌آسا] روبرو هستم چنان واکنش‌ها و تأملات متضادی در من بر می‌انگیخت که کنار آمدن با آن، برایم چندان هم سهل نبود. البته هرگاه که چنین پاداش راستینی به آدم اهدا می‌شود، بس موجب سپاسگزاری است؛ بخصوص پاداشی که بی‌دلیل داده شده باشد، یا وقتی که الهۀ بخت، با بزرگواری کامل هر آنچه را عامدانه و یا نیمه‌عامدانه به مثابۀ هدف‌ها و امیال و یا آرزوهای خود در نظر مجسم ساخته‌ایم نادیده بگیرد و ‌ بر آدم لبخند زند.
 حال اگر اجازه بدهید سعی می‌کنم این مطلب را اینجا بیشتر بشکافم، تا روشن‌تر گردد. دریافت این جایزه‌ برای من ارزش بسیار دارد؛ منی که ناداوطلبانه سی و پنج سال پیش اروپا را ترک گفتم، و بعد تابعیت ایالات متحده را پذیرفتم، که تماماً داوطلبانه و آگاهانه بود، چرا که آن جمهوری براستی تجسم حاکمیت قانون است و نه افراد.  آنچه در نخستین سال‌های سرنوشت‌ساز بین مهاجرت و تابعیت‌پذیری آموختم، چیزی بود همقدر یک دورۀ خودآموزی در باب فلسفۀ سیاسی‌ پدران بنیادگذار، و آنچه قانعم ساخت، وجود واقعی مردمی بود که می‌دیدم جامعه را به ساختاری سیاسی آغشته‌اند، بی‌هیچ شباهتی به دولت‌های ملی اروپایی که مردمی یکدست و همنواخت دارند و دریافتی اُرگانیک از تاریخ، با جامعه‌ای که کم و بیش قاطعانه به طبقات متمایز تقسیم شده است و حاکمیتی ملی که تصور کاملاً شفافی از «علت وجودی» دارد. این ایده که وقتی همه‌ وارد بازی شدند، تنوع را بایستی قربانی‌ «وحدت مقدس» ملت نمود، که زمانی بزرگترین پیروزی‌ قدرت همگون‌سازی‌ گروه ملی‌ غالب بود، امروزه زیر فشار تهدیدآمیز دگرگون شدن دستگاه دولت – منجمله دولت ایالات متحده – به نوعی تشکیلات بوروکراتیک، دارد از هم می‌پاشد؛ بوروکراسی به معنی اضمحلال حاکمیت قانون و مردم، و غلبه‌ یافتن  دستگاه‌های بی‌نام و نشان اداری و کامپیوترها که سلطۀ بی‌هویت‌شان یحتمل تهدیدی است بس بزرگتر در قبال آزادی و حد اقل مدنیت (که بدون آن هیچ نوع زندگی گروهی امکانپذیر نیست) تا دهشت‌انگیزترین خودسری‌های حکومت‌های استبدادی پیشین. اما این خطرهای [ناشی از] عظمت محض، هموند با تکنوکراسی، که سلطه‌اش براستی هر نوع دولتی را با خطر نابودی و «تباهی» – که ابتدا گونه‌ای رؤیای ایدئولوژیک ناشی از حسن نیت بود که خواص کابوس‌گونه‌اش را می‌توان تنها از راه پژوهش انتقادی مورد پژوهش قرار داد – روبرو می‌سازد، هنوز در برنامه‌ی سیاست روزمره قرار نداشت، و آنچه که به هنگام ورود من به ایالات متحده به شدت مرا تحت تأثیر قرار داد، دقیقاً آزادی‌ شهروند شدن بود بی‌آنکه مجبور به پرداخت هزینۀ همگونگی باشم.
 همانطور که اطلاع دارید، من یهودی‌ام، به قول معروف feminini generis ، زاده و تحصیل‌کردۀ آلمان، که لهجه‌ام نشان‌دهندۀ آن است، و هشت سال طولانی اما شادمانه‌ای که در فرانسه گذراندم تا حد زیادی در شکل‌گیری من نقش داشت. اگر از من بپرسید، نمی‌دانم چه مشارکتی در تمدن اروپایی داشته‌ام، اما اذعان دارم که در همۀ این سال‌ها، به این پسزمینۀ اروپایی پایبند مانده‌ام، و با سماجت تمام به همۀ جزئیات آن وفادار بوده‌ام، که گاهی هم به لجاجتی بحث‌انگیز تنه زده است، زیرا که در میان کسانی (و اغلب میان دوستان قدیمی) زیسته‌ام که سخت می‌کوشیدند درست خلاف من عمل کنند: یعنی نهایت سعی خود را به خرج می‌دادند که یک پا  «آمریکایی اصیل» بشوند، مثل آمریکایی‌ها حرف بزنند و حتی مثل آنها احساس کنند، چرا که تحت فشار عادت قرار گرفته بودند، یعنی عادت زندگی در بستر «دولت ملی»‌یی که شما بایستی در آن عین یکی از افراد آن ملت باشید تا  شما را «خودی» بشمار آورند. مشکل من این بود که هیچوقت نخواسته‌ام به هر نوع «تعلقی» تن بدهم، حتی در آلمان، بنابراین نمی‌توانستم نقش بزرگی را که «غم غربت» به طور طبیعی در میان همۀ مهاجران بازی می‌کند درک کنم. به ویژه در ایالات متحده که ملیت اصلی، پس از اینکه مفهوم سیاسی‌اش را از دست داد، تبدیل به قوی‌ترین عامل پیوند در زندگی اجتماعی و خصوصی گردید. اما آنچه برای اطرافیان من یک کشور بود، و شاید هم یک چشم‌انداز، و یک رشته عادات و رسوم، و مهم‌تر از هر چیز، یک دنیای ذهنی، برای من یک زبان بود و نه چیزی بیشتر. و من اگر سهمی آگاهانه در تمدن اروپایی داشته‌ام، بی‌تردید این بوده است که از همان آغاز، از همان لحظه‌ای که از آلمان گریختم، قصد داشته‌ام هرگز هیچ زبانی را که به من عرضه شود یا بخواهند به من حقنه کنند، جایگزین زبان مادری‌ نسازم. گمان بر آن داشتم که برای بیشتر مردم، یعنی همۀ آنان که استعداد غریزی برای یادگیری زبان‌ها ندارند، زبان مادری تنها ملاک قابل اعتمادی است که برای یادگیری زبان‌های دیگر در اختیار دارند. دلیل سادۀ این استدلال من هم آن است که واژه‌هایی که در گفتگوی معمول روزمره به کار می‌بریم، وزن بخصوصی پیدا می‌کنند، که راهنمای کاربُرد ما است و آن واژۀ بخصوص را – از طریق تداعیات گوناگونی که به خودی خود و منحصراً از دل گنجینۀ شعر آن زبان بخصوص و نه هیچ زبان دیگری بر می‌آیند –  ازکلیشه‌های مکانیکی نجات می‌دهد.
 نکتۀ دیگری که میل دارم اینجا دربارۀ زندگی خودم گوشزد کنم به کشوری مربوط می‌شود که امروز این افتخار را به من داده است. سلطۀ نازی‌ها بر اروپا، مسائل بسیار مخاطره‌آمیزی پیش آورد، اما مردم و دولت دانمارک برای رویارویی با این مسائل، توانستند شیوه‌های کاملاً بدیعی در پیش گیرند که همواره موجبات حیرت و تحسین مرا برانگیخته است. من غالباً فکر کرده‌ام این داستان شگفت‌انگیز را، که شما، البته، بهتر از من با آن آشنایی دارید، بایستی جزو درس‌های همۀ رشته‌های علوم سیاسی قرار گیرد که به روابط میان قدرت و خشونت می‌پردازند، که می‌دانیم معادلۀ میان این دو، جزو مغلطه‌های ابتدایی نه تنها نظریۀ سیاسی بلکه کار عملی‌ سیاسی نیز هست.   این برهه از تاریخِ شما نمونۀ بسیار آموزنده‌ای است از امکانات بالقوۀ مکنون در مبارزۀ مسالمت‌آمیز و مقاومت در برابر نیرویی که توانایی توسل به اعمال بسیار خشونت‌آمیزی را دارد. و از آنجا که چشمگیرترین پیروزی دراین نبرد، شکست «راه‌حل نهایی»  و نجات نزدیک به همۀّ یهودیان مقیم خاک دانمارک بود، صرف‌نظر از آنان که تابعیت دانمارکی داشتند و یا آنان که از آلمان پناه آورده بودند، کاملاً طبیعی است که جان‌دَربُردگان آن فاجعه می‌بایست خود را مدیون این آب و خاک بدانند.
 دو نکته‌ در این داستان هست که به گمان من، شایان توجه است. نخست آنکه پیش از جنگ، دانمارک به هیچ وجه رفتار خوبی با پناهندگان نداشت و همانند سایر کشورهای دارای ملت همگون، از دادن تابعیت و اجازۀ کار به آنها پرهیز داشت. با اینکه سیاست ضد سامی وجود نداشت، از یهودیان سایر کشورها استقبال نمی‌شد، اما حق پناه‌جویی، که در هیچ کشور دیگری به رسمیت شناخته نمی‌شد، ظاهراً در اینجا یک حق بی‌چون و چرا بود. پس هنگامی که نازی‌ها ابتدا فقط خواهان اخراج افراد فاقد تابعیت شدند – یعنی پناهندگان آلمانی که نازی‌ها تابعیت [آلمانی] آنها را لغو کرده بودند - دانمارکی‌ها گفتند چون این پناهندگان دیگر شهروند آلمان به حساب نمی‌آیند، نازی‌ها نمی‌توانند بدون رضایت دولت دانمارک، مدعی استرداد آنها گردند. و دوم آنکه، با اینکه کشورهای دیگری هم در اروپا بودند که به هر تمهید توانستند جان بیشتر یهودیان خود را نجات بدهند، فکر می‌کنم دانمارکی‌ها تنها کسانی بودند که جسارت کردند در این زمینه رویاروی اربابان خود بایستند. و نتیجه این بود که تحت فشار افکار عمومی، یعنی بدون توسل به تهدید عملیات مسلحانه و یا تاکتیک‌های چریکی، مقامات آلمانی ازعزم خود واپس نشستند؛ زیرا دیگر نمی‌شد به این عزم تکیه نمود، چون در برابر عاملی قرار گرفته بودند که تا بدان وقت به دیدۀ تحقیر می‌نگریستند، و آن نبود جز چند کلمه حرف حساب، که آزادانه و در ملأ عام بر زبان آمده بود.
 حالا اجازه می‌خواهم به سمت دیگر این ملاحظات روی کنم. مراسم امروز، بی تردید، یک رویداد عمومی است، و افتخاری که به دریافت‌کننده‌ اعطا می‌فرمایید، قدردانی عمومی از کسی است که به واسطۀ همین مراسم، به یک چهرۀ عمومی تبدیل می‌شود. اما به گمان من، در این یک مورد، در گزینش شما، محل تردید است. منظور من، اینجا، مطرح کردن مسئلۀ ظریف لیاقت و استحقاق نیست، چرا که وقتی چنین افتخاری به انسان داده می‌شود، درس بزرگی است اندر زمینۀ تواضع، زیرا به این معنی است که قضاوت دربارۀ خودمان بر عهدۀ خود ما نیست، و ما، چنان که بر کرده‌های دیگران قضاوت می‌کنیم، شایستۀ قضاوت در مورد کرده‌های خودمان نیستیم. من کاملاً حاضرم این تواضع ضروری را بپذیرم زیرا همواره باور داشته‌ام هیچکس قادر نیست خودش را بشناسد، چون هیچکس خودش را چنان که دیگران می‌بینند، نمی‌تواند ببیند. تنها نارسیسوس بیچاره است که اجازه خواهد داد، از سر عشق به سراب، فریب تصویر بازتابیدۀ خود را بخورد. بنابراین، رویاروی با واقعیت آشکاری چون این که هیچکس نمی‌تواند قاضی پروندۀ خود گردد، آماده‌ام تن به این تواضع بدهم، حاضر نیستم از تمامی قابلیت قضاوت خود چشم بپوشم و، همچون یک مسیحی مؤمن راستین، بگویم: «من که باشم که بتوانم [در این مورد] قضاوت کنم؟» از طرف دیگر، و به لحاظ تمایلی کاملاً شخصی و صرفاً فردی، گمان می‌کنم بتوانم با شاعر بزرگ و. ه. آؤدن همکلام شوم که:

 چهره‌های خصوصی در مکان‌های عمومی
 خردمندتر و خوشایندتر‌اند
 تا چهره‌های عمومی در مکان‌های خصوصی.

به عبارت دیگر، بنا به رغبت و خلق و خوی شخصی – خصوصیات فطری روانی‌یی که اگر نه لزوماً قضاوت‌های نهایی‌مان، اما انگیزه‌های غریزی‌مان را به یقین شکل می‌دهند – من همواره از عرصۀ عمومی روی می‌گردانم. کسانی که برخی از کتاب‌های مرا خوانده‌اند و به یاد می‌آورند که من عرصۀ عمومی را به مثابۀ فضای مناسبی برای خطابه‌ها و فعالیت‌های سیاسی مورد ستایش و حتی تجلیل قرار داده‌ام، ممکن است این حرف امروز مرا کذب و یا بی‌اعتبار بخوانند. در زمینۀ تئوری و ادراک، گاه آنان که از بیرون گود نظاره می‌کنند، شناختی شفاف‌تر و عمیق‌تر نسبت به آنچه در برابرشان و یا اطراف‌شان اتفاق می‌افتد پیدا می‌کنند تا آنان که بازیگران و مشارکت‌کنندگان اصلی هستند، چون اینها یحتمل سخت مجذوب رویداد‌هایی شده‌اند که خود دستی در آنها دارند. براستی هم، درک امور سیاسی و ابراز عقیده دربارۀ سیاست برای همگان ممکن است و نیازی نیست که انسان، به اصطلاح، یک «حیوان سیاسی» باشد.
 این وسوسه‌های اصیل، که شاید بخواهید آنها را نقص مادرزادی بنامید، از سوی دو گرایش بس متفاوت قویاً حمایت می‌شدند، که هر دو ناسازگار با هر آنچه عمومی‌ است بودند، و طبیعتاً در سال‌های دهۀ بیست قرن حاضر، یعنی دورۀ پس از جنگ اول جهانی، همزمان گشتند، و این دوره‌ای بود، که حتی همان موقع، دست کم از نظر نسل جوان آن زمان، نشانۀ زوال اروپا گردید. تصمیم من به مطالعۀ فلسفه، پدیده‌ای کاملاً متداول، اما شاید نه چندان پیش پا افتاده، بود، و این تعهد به bios theoretickos ، بگو نوعی راه و روش زندگی اندیشه‌ورانه، همان موقع هم دال بر عدم تعهد به امور عمومی بود، گیرم که من بدان آگاه نبودم. توصیۀ اپیکور پیر به یک فیلسوف بنا بر lathe biosas، یا «زندگی در اختفا»، که غالباً  به مثابۀ حزم و دوراندیشی سوء تعبیر شده است، در واقع به صورتی کاملاً طبیعی نتیجۀ راه و روش زندگی آن متفکر بود. چرا که تفکر، به خودی خود، برخلاف سایر فعالیت‌های انسان، نه تنها فعالیتی است نادیدنی، که یعنی از بیرون دیده نمی‌شود، بلکه اصراری هم در پدیدار شدن ندارد، که از این نظر شاید تا اندازه‌ای هم بی‌نظیر باشد، اما جالب‌تر آنکه تمایل بس محدودی به سرایت به دیگران در آن دیده می‌شود. از زمان افلاطون، تفکر را گفتگویی بی‌صدا بین من و خودم تعریف کرده‌اند؛ و این تنها شیوه‌ای است که می‌توانم به وسیلۀ آن از درِ مصاحبت با خود درآیم و رضایت خاطر خود را هم فراهم آورم. فلسفه، کاری است که در انزوا صورت می‌گیرد، پس خیلی طبیعی است که نیاز به آن در زمانه‌ای رخ می‌نماید که انسان نه اتکایی به ثبات در دنیا دارد و نه بر نقشی که می‌تواند در این دنیا بر عهده گیرد، بلکه در زمانه‌ای احساس می‌شود که مسئلۀ شرایط کلی زندگی بشر، گیرم از زمان ظهور انسان بر زمین، به نحو خارق‌العاده‌ای حادتر می‌شود. هگل احتمالاً حق داشت: «بوف ِ مینروا تنها به هنگام فرا رسیدن شب، بال می‌گسترد.»
 اما این فرا رسیدن شب، تاریک شدن صحنۀ عمومی، به هیچ وجه در سکوت صورت نگرفت. برعکس، هیچوقت صحنۀ عمومی اینچنین آکنده از اعلان‌های عمومی و معمولاً هم بس خوشبینانه، نبود. صدایی نیز که به گوش می‌رسید، نه تنها شامل شعارهای تبلیغاتی دو ایدئولوژی متخاصم بود که هر یک موج متفاوتی از آینده را نوید می‌داد، بلکه حاوی بیانیه‌های قابل‌فهمی بود از سیاستمداران و دولتمردان محترمی از جناح‌های چپ، راست و مرکز، که همه‌شان هم رویهمرفته قادر بودند، علاوه بر گیج کردن مردم، هر مقوله‌ای را که بدان می‌پرداختند به صورتی ملموس ارائه کنند. این مردود دانستن اتوماتیک هر چیز عام، در اروپای دهۀ بیست بسیار گسترده بود؛ دوره‌ای که اروپا آن به‌اصطلاح «نسل‌های گمگشته»اش را داشت، که بسته به اینکه چگونه برآورد می‌شدند، شامل پیشتازان و نخبگان بود، و البته در هر کشوری هم اقلیتی بیش نبودند. کم‌شمار بودن‌شان البته به این معنی نبود که تعیین‌کنندۀ حال و هوای زمانه نبودند، هرچند که می‌توان گفت احتمالاً توضیحی هستند بر تحریف عام «دهه‌ی خروشان بیست»، شادمانی غالب بر آن سال‌ها و بی‌خبری تقریباً تمام و کمال از اضمحلال همۀ نهادهای سیاسی که پیش از فجایع دهۀ سی رخ داد. گواه این حال و هوای ضد عمومی آن زمانه را می‌توان در شعر و نقاشی و فلسفه مشاهده کرد؛ دهه‌ای بود که هایدگر das man را کشف کرد، که یعنی «آنها» در مقابل «خود راستین»، و دهه‌ای بود که برگسون در فرانسه دریافت که «بازیابی خودِ بنیادین» از «مقتضیات زندگی اجتماعی و بخصوص زبان» ضروری است. دربارۀ همین دهه بود که آؤدن در انگلستان توانست در چهار بیت سخنی را بگوید که بسیاری می‌اندیشیدند آنقدر پیش پا افتاده است که لزومی به بیان آن نیست:

 همۀ واژه‌ها، چون عشق و صلح،
 همۀ گفته‌های معقول و مثبت،
 آلوده‌ و قبیح و بی‌مقدار گشته‌اند،
 چندان که به صدای ناهنجار مکانیکی ترمز بدل شده‌اند.
  
اینگونه استعدادها – خصوصیات فردی؟ سلیقۀ شخصی؟ - را که کوشیده‌ام با تاریخ دقیق و  اطلاعات درست توضیح دهم، اگر انسان بتواند در سال‌های شکل‌گیری زندگی خود کسب نماید، تا سال‌ها بعد ادامه پیدا می‌کنند. ممکن است به رغبتی به رازداری و گمنامی رهنمون شوند، تو گویی تنها چیزهایی می‌توانند برای هر کس اهمیت داشته باشند که بتواند مخفی نگاهش دارد؛

مطالب مرتبط

پرچم ناتمام و سایر قضایا

بازسازی کتابخانه‌ی بنجامین فرانکلین

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4362

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)